Photo: File2 دقیقه خواندن
یک ملت با زور نیزه نی بلکه با معنا ها و مفاهیم که توسط مردم اش- شهروندانی که در برابر بی عدالتی ستم و تبعیض سر فرود نمیآورند، ساخته میشود و بقا می یابد.
زیر سلطۀ طالبان، افغانستان امروزی تنها با بحران سیاسی، حقوق بشری و بشردوستانه نی بلکه با یک بحران عمیق هویتی و وجودی نیز دستوپنجه نرم میکند. تاریخ حیات سیاسی طالبان در داخل کشور و منطقه ختم است، و اینرا رهبران شان خوب میدانند.
۱– در افغانستان، فرهنگ مشترک—نه سیاست—خمیره مایه هویت دولت ملت بوده است.
این هویت بر ارزشهای مشترک فرهنگی مانند: مهماننوازی، شعر، موسیقی، قصهگویی، حرمت به زیبایی، تجلیل از جشن نوروز، معماری مسجدها و قلعهها، و تفسیر معتدل و انسانی از اسلام.
وقتی موسیقی منع شد، شعر سانسور گردد، زنان حذف شوند، زبانها محدود شوند و تاریخ تحریف شود—یک ملت آغاز به فروپاشی میکند.
از همین رو طالبان حکومت مردم نیستند—آنان قاتلان فرهنگاند؛ که روند گسست افغانستان بهعنوان یک ملت مشترک را شتاب میبخشند.
۲– ایدئولوژی طالبانی کثرت افغانستان را نمیپذیرد و بر نمی تابد.
این ایدئولوژی میخواهد یک هویت متحجر، تکبعدی و تحمیلی را جایگزین تنوع قومی، زبانی و جنسیتی افغانستان کند.
به همین دلیل، حاکمیت طالبان تنها یک عقبگرد سیاسی-اجتماعی نیست—بلکه یک گسست ریشه های فرهنگی است.
برخلاف مستبدان گذشته که زخمهای عمیق در پیکر ملت گذاشتند اما هویت و فرهنگ را بهطور کامل محو نکردند، طالبان روح دولت-ملت را از درون مثله می کنند.
۳– روشنفکران، خبرنگاران و «نخبگانی» که در کنار طالبان ایستادهاند، از خود طالبان گناهکارترند.
در حالی که اندیشمندان باید از کرامت انسانی، روایت مشترک آینده و هویت فراگیر دفاع کنند، این هم رکابان فرصت طلب همانند منافقان بدترین ضربه را به جوهرۀ افغانستان وارد میکنند. و ملت هرگز فراموشش و بخشش شان نخواهد کرد.
بقای ما وابسته به مقاومت در همه جبههها و توسط همۀ مردم —برای نجات روح ملت و تضمین بقای دولت ما در جامعۀ جهانی است.