۲۶ دلو ۱۴۰۴ نویسنده: مژده احمدی

وقتی عروس می‌میرد

وقتی عروس می‌میردPhoto: Awjnews

5 دقیقه خواندن

مادرم صدایم می‌زند: «دخترم! از خانه‌ی خسرانت تماس گرفتند. همه‌چیز آماده است. فقط سی‌وشش ساعت به عروسی‌ات مانده است».

نگاهش می‌کنم. چشمانش می‌خندند. خوش‌حال است. لب‌خند می‌زنم تا خوش‌حالی‌اش نشکند و به اتاقم برمی‌گردم. «سی‌وشش ساعت به عروسی‌ام مانده است»؛ این جمله در ذهنم تکرار می‌شود. نه... اشتباه گفتم. سی‌وشش ساعت به دفن‌شدنم مانده است.

در خانه‌ی ما، عروسی و مرگ تفاوت زیادی ندارند؛ هردو با گریه آغاز می‌شوند و با سکوت ادامه پیدا می‌کنند. با این تفاوت که یکی خوش‌حال می‌شود و رها از غم‌های روزگار، اما دیگری کوچ می‌کند از خانه‌ای که قلبش را دفن کردند به خانه‌ای که قرار است جسمش را هم نشانه بگیرند؛ در یکی روح را دفن می‌کنند و در دیگری جسم را.

به اتاق کوچک‌ام نگاه می‌کنم. دیوارهایش شاهد تمام لحظه‌هایی بوده‌اند که قلبم جان می‌گرفت و حالا بی‌صدا می‌شکند. چشمم به قالینی می‌افتد که مادرم سال‌ها پیش برای همین روز بافته بود. با انگشتانم گل‌های سرخش را لمس می‌کنم. مادرم گفته بود: «این قالین زیر پای خوش‌بختی‌ات پهن می‌شود». مادرم چه خوش‌حال بود. نمی‌دانست زیر پای یک بدبخت پهن خواهد شد.

روزی از او پرسیده بودم: «مادر! چرا این‌قدر کار می‌کنی؟ از گاوها، گوسفندان و این همه باغ و زمین مواظبت می‌کنی؟» خندید و گفت: «برای این‌که پدرت دوستم داشته باشد... و چون پدرکلانت مرا این‌گونه خواسته بود. در «قمار خطم» مهر کرده بود که یک روز هم بیکار نباشم». دیگر چیزی نپرسیدم.

در سرزمین من، بعضی پرسش‌ها خطرناک‌اند. وقتی به مادرم نگاه می‌کنم، از خودم متنفر می‌شوم. انگار وجودم کثیف است. ما را طوری تربیت کرده‌اند که حتی فکر یک تصمیم کوچک، وجدان‌مان را می‌آزارد.

به ما یاد داده‌اند دختر خوب، دختری است که انتخاب نمی‌کند، اما من انتخاب کرده بودم. درس خواندم و دانشگاه رفتم. در روستای ما، آگاه‌شدن یک دختر گناهی بزرگ‌تر از هر جرم دیگری است. تمامی دختران روستا مرا طوری نگاه می‌کردند که انگار جرم قتل انجام داده‌ام، نه آگاه‌شدن.

نامش در ذهنم تکرار می‌شود. حتی فکرکردن به نامش هنوز قلبم را می‌ترساند. عاشقش شده بودم؛ نه با اجازه، نه با برنامه. فقط عاشق شده بودم. اما در سرزمین من، عشق اتفاق نمی‌افتد؛ جرم اتفاق می‌افتد.

من دختری از یک روستای کوچک بودم و او پسری از شهر؛ نخستین کسی که باعث نشد از زنده‌بودنم عذرخواهی کنم. یک روز از من پرسید: «اگر آزاد می‌بودی، چه می‌کردی؟» نتوانستم پاسخ بدهم، چون هیچ‌وقت آزاد نبوده‌ام. هر روز تا مکتب و بعد دانشگاه با یکی از برادرانم می‌رفتم، بی‌آن‌که بدانم چه جرمی انجام داده‌ام تا این‌گونه بی‌اعتماد باشند.

چند هفته بعد، برایم خواستگار آمد. گفتند: «خوش‌بخت می‌شوی». در سرزمین من، خوش‌بختی چیزی است که دیگران برایت تصمیم می‌گیرند. به مادرم گفتم: «دوستش ندارم». گفت: «عشق بعد از عروسی می‌آید». در چهره‌اش هیچ اثری از عشق ندیدم؛ فقط تحمل بود. ترسیدم مثل مادرم نشوم. آسان نبود، اما برایش گفتم که باید بیاید و مرا از فامیل خواستگاری کند. فکر می‌کردم شاید با من بازی می‌کند، اما او آمد و جنگید.

من دختر شرور شدم و او پسری فاقد اصالت. نمی‌دانم چرا این‌ همه‌چیز شکل دیگری قضاوت می‌شود. هر کاری کنی، گنهکار به حساب می‌آیی. بعد از آن، پنجره تنها سهم من از دنیا شد. از همان پنجره او را می‌دیدم؛ ایستاده بود، منتظر. اما من اجازه نداشتم بروم. او ساعت‌ها ایستاد و من ساعت‌ها مردم. چیزی از من برای همیشه پشت همان پنجره جا ماند.

بیست‌وچهار ساعت به عروسی‌ام مانده است. زن‌ها آواز می‌خوانند؛ آوازهایی درباره‌ی عروس خوش‌بخت. نمی‌دانند عروس، آرزوهایش را پیش از این دفن کرده است.

مادرم وارد اتاق می‌شود. چشمانش سرخ است. می‌گوید: «گریه نکن. قسمت همین بوده». قسمت، کلمه‌ای که در سرزمین من جای انتخاب را گرفته است. بعضی قبول‌کردن‌ها مرگ تدریجی است و سکوت همیشه نشانه‌ی رضایت نیست؛ آگاهی تسلیم‌شدن برای ختم یک زندگی است.

صبح می‌شود. لباس عروسی را می‌پوشم. همه می‌خندند، کف می‌زنند؛ برای شروع یک زندگی جدید. اما من فقط قرار است دفن شوم در خانه‌ی مردی که هرگز نامم را مثل عشق صدا نخواهد کرد.

لحظه‌ی آخر عروسی است. مرا کنار مردی می‌نشانند که باید شوهرم باشد. دستم را می‌گیرد. دستش سرد است. آرام، طوری که فقط من می‌شنوم، می‌گوید: «تو فقط تحمیلی هستی... من کسی دیگری را دوست دارم».

دنیا یک‌بار دیگر لحظه‌ای می‌ایستد. به صورتش نگاه می‌کنم. در چشمانش هیچ اثری از من نیست. می‌فهمم حتی در این قبر هم تنها می‌شوم. صدای کف‌زدن بلند می‌شود. باز هم همه خوش‌حال‌اند و من در لباس سفید، برای دومین‌بار می‌میرم. در سرزمین من، دختران قبل از رسیدن، پیر می‌شوند.