۳۱ ثور ۱۴۰۵ نویسنده: امان روزیانفر

سرزمین‌خواهی اقوام افغانستان؛ جدال روایت‌ها و جغرافیا

سرزمین‌خواهی اقوام افغانستان؛ جدال روایت‌ها و جغرافیاPhoto: File

9 دقیقه خواندن

با اقتباس از مفاهیم علوم سیاسی، دولت‌ها عموما سه اصل به دولت‌داری می‌اندیشند:

۱- حفظ وضعیت موجود (پشتون‌ها) 

۲-برهم‌زدن وضع موجود (تاجیک‌ها، هزاره‌ها و‌ اوزبیک‌ها) 

۳- بازیابی وضعیت گذشته (پشتون‌ها و تاجیک‌ها).

دولت‌ها چه در گذشته و چه اکنون در صدد اند تا سه گزینه‌ای را که برشمرده‌ایم در سیاست داخلی و خارجی خود پیاده‌نمایند،‌ اما این سه رویکرد تنها به دولت‌ها نیست، بلکه در قالب آن می‌تواند‌، گروه‌ها، احزاب، ایتلاف‌ها،‌ اقوام و زبان‌ها را تحلیل کرد. منظور از این متن پیشبرد و چگونگی سیاست داخلی و خارجی اقوام ساکن در افغانستان است که عموما به چهار دسته بزرگ تقسیم شده‌اند (تاجیک‌ها، پشتون‌ها، اوزبیک‌ها و هزاره‌ها) و هرکدام به سه اصل فوق تحلیل شده‌اند. 

افغانستان سال‌هاست در میان سه جاذبه‌ی سیاسی سرگردان مانده است: حفظ وضعیت موجود، برهم‌زدن وضعیت موجود و بازگشت به گذشته. این سه نیرو نه فقط در رفتار دولت‌ها، بلکه در روان جمعی ملت‌ها و حتی در سرشت فردی انسان نیز حضور دارند؛ انسان گاهی می‌خواهد آن‌چه را دارد نگه دارد، گاهی در پی شکستن دیوارهای موجود است و گاهی با حسرت به گذشته‌ای بازمی‌گردد که آن را روشن‌تر از اکنون می‌بیند.

امروز نیز در جغرافیای افغانستان، صداهایی چون خراسان‌خواهی، هزارستان‌خواهی، ترکستان‌خواهی و پشتونستان‌خواهی از گوشه‌های مختلف شنیده می‌شود؛ صداهایی که هر کدام از حافظه تاریخی، روایت‌های هویتی و آرزوهای سیاسی تغذیه می‌کنند. اما در پس این نام‌ها، تنها یک مسئله نهفته نیست؛ آن‌چه دیده می‌شود، جست‌وجوی منزلت، عدالت، امنیت و سهم برابر از قدرت است.

آسیب‌شناسی وضعیت پشتون‌ها را شاید بتوان در سنگینی بار تاریخ سیاسی آنان جست‌وجو کرد. بخشی از روایت‌های سیاسی پشتونی همواره با مسئله‌ی دولت‌داری، مرز و هویت پیوند خورده است. دشواری این‌جاست که وقتی یک قوم برای سال‌های طولانی در مرکز ساختار قدرت قرار می‌گیرد، گاه میان مفهوم «دولت» و «هویت قومی» مرزها کمرنگ می‌شوند. در چنین وضعی، هر تغییر ساختاری می‌تواند برای بخشی از جامعه به‌ منزله‌ی تهدید تلقی شود و میان حفظ وضعیت موجود و بازتعریف آن تنش ایجاد گردد.

در میان تاجیکان، آسیب را شاید بتوان در پراکندگی سیاست‌گران و نبود مرکزیت روشن دید. تاجیکان از نظر سیاسی، فرهنگی و تاریخی نقش گسترده‌ای در ساخت هویت افغانستان داشته‌اند، اما در بسیاری از مقاطع نتوانسته‌اند میان نفوذ فرهنگی و سازمان‌یافتگی سیاسی تعادل ایجاد کنند. گاه اندیشه‌های بزرگ فرهنگی وجود داشته، اما ساختار سیاسی منسجم کمتر شکل گرفته است.

برای هزاره‌ها، زخم تاریخ بیش‌تر از مسیر حذف، محرومیت و حاشیه‌نشینی گذشته است. از همین‌رو بخشی از مطالبات سیاسی معاصر آنان بیش از آن‌که بر توسعه‌ی قلمرو استوار باشد، بر امنیت، مشارکت و به‌رسمیت‌شناخته‌شدن تکیه دارد. چالش اساسی در این‌جا آن است که رنج تاریخی اگر تنها به حافظه درد تبدیل شود، ممکن است جامعه را از ساختن افق‌های تازه دور کند.

در میان اوزبیک‌ها و دیگر اقوام ترک‌تبار نیز مسئله‌ی بیش‌تر در میان دو قطب هویت و مشارکت سیاسی قرار داشته است. ظرفیت‌های فرهنگی و اجتماعی گسترده وجود داشته، اما در بسیاری از دوره‌ها این ظرفیت‌ها در قالب نهادهای پایدار سیاسی تجسم نیافته‌اند. گاه نفوذ محلی شکل گرفته، اما به پروژه‌ای فراگیر برای آینده تبدیل نشده است.

اما حقیقت این است که آسیب بزرگ‌تر از چهار قوم، در خود ساختار سیاسی افغانستان نهفته است. سال‌ها قدرت بیش‌تر به میدان رقابت هویت‌ها تبدیل شد تا عرصه شهروندی. قوم‌ها به جای آن‌که پل‌های ارتباط باشند، گاه به سنگرهای دفاعی تبدیل شدند. هر گروه برای نجات خود به گذشته پناه برد و هر گذشته‌ای نیز روایت خاص خود را ساخته‌ است و اکنون اقوام از گریبان آن گذشته سر برون‌ کرده اند.‌


اگر نوشته و سیاست را بر سه ستون استوار بدانیم ـ حفظ وضعیت موجود، برهم‌زدن وضعیت موجود و بازگشت به گذشته ـ آنگاه می‌توان بسیاری از کشاکش‌های افغانستان را در آینه این سه وضعیت مشاهده کرد.

در این میدان، برخی جریان‌ها سال‌ها کوشیده‌اند دیوارهای وضعیت موجود را ترک بردارند،‌ در میان بخش‌هایی از جریان‌های تاجیک، هزاره و اوربیک، این اندیشه بیش‌تر دیده می‌شود که ساختار قدرت موجود نتوانسته تعادل، مشارکت و عدالت سیاسی را فراهم سازد؛ از این رو نگاه آنان بیش از هر چیز به درون جغرافیای افغانستان دوخته شده است. آنان کم‌تر در جست‌وجوی افق‌های فرامرزی بوده‌اند و بیش‌تر در پی بازتعریف نسبت قدرت در درون خانه مشترک افغانستان برآمده‌اند.

اما پشتون‌ها که با روش‌های‌مختلف سیاست افغانستان را مدیریت می کنند در مشارکت سیاسی اقوام چندان سعی مساعی به خرچ‌نداد‌ه‌اند و برعکس اقوام دیگر در تلاش اند که خود را صاحب این ملک قلم‌داد کنند و در تقابل به‌ افغانستان/ پشتونستان‌خواهی قرار بگیرند.‌ دشواری این راه در آن است که کسی در پی برهم‌زدن وضع موجود است، ناگزیر باید ابزار تغییر را نیز در اختیار داشته باشد؛ ابزارهایی چون انسجام سیاسی، روایت واحد، رهبری پایدار و برنامه روشن. هرگاه این عناصر پراکنده باشند، نیروی تغییر نیز به‌جای آن‌که به جریان نیرومند تبدیل شود، در چندین مسیر پراکنده می‌گردد. در چنین وضعی، اراده تغییر وجود دارد، اما توان دگرگونی به‌صورت کامل پدیدار نمی‌شود.

در سوی دیگر، بخشی از جریان‌های سیاسی پشتون، در برخی دوره‌های تاریخی، افق خود را تنها به مرزهای موجود محدود نساخته‌اند. مسئله‌ی پشتونستان و برخی روایت‌های تاریخی، گاه تخیل سیاسی را به آن سوی مرزهای کنونی نیز برده است؛ گویی نگاه تنها بر چگونگی تقسیم قدرت در درون افغانستان متوقف نمانده، بلکه گاهی مسئله‌ی هویت و جغرافیای گسترده‌تر نیز مطرح شده است.

تاجیک‌ها، هزاره‌ها و اوزبیک‌ها هر یک با شعارها و خواسته‌های متفاوت، در پی تغییر یا بازتعریف وضع موجود‌اند؛ اما در نگاه برخی، پشتون‌ها نه‌تنها به جغرافیای کنونی افغانستان بسنده نکرده، بلکه فراتر از مرزهای آن نیز اندیشه و عمل سیاسی داشته‌اند. بر اساس این برداشت، سیاست در میان پشتون‌ها بیش‌تر خصلت تهاجمی و توسعه‌محور داشته، در حالی‌که دیگر اقوام بیشتر در چارچوب سیاست تدافعی و حفظ موقعیت موجود حرکت کرده‌اند که نقطه ضعف را نشان می دهد. هم‌چنین این دیدگاه بر این باور است که دولت‌ها و ملت‌هایی که رویکرد فعال، پیش‌برنده و تهاجمی در سیاست اتخاذ می‌کنند، در مقایسه با جوامعی که صرفاً در موضع دفاعی قرار می‌گیرند، شانس بیشتری برای دستیابی به قدرت و موفقیت تاریخی دارند. 

 باور من این است که ذهنیت سیاسی تاجیک‌ها، اوزبیک‌ها و هزاره‌ها در بسیاری از مقاطع تاریخی نتوانسته است به یک پروژه‌ی منسجم و پایدار قدرت تبدیل شود؛ از همین رو، در سیاست معاصر افغانستان نقش آنان در مقایسه با جریان‌های اثرگذار دیگر، کم‌رنگ‌تر و بیش‌تر واکنشی بوده است. پراکندگی سیاسی، نبود یک راهبرد مشترک و ناتوانی در تبدیل ظرفیت‌های اجتماعی به قدرت سیاسی سازمان‌یافته، از عواملی بوده که حضور این جریان‌ها را در معادلات کلان سیاسی محدود ساخته است.‌


بررسی وضعیت اقوام عمده افغانستان نشان می‌دهد که مطالبات و جهت‌گیری‌های سیاسی آنان یک‌سان نبوده است. بخشی از جریان‌ها بیش‌تر در پی حفظ ساختارهای موجود بوده‌اند، بخشی دیگر بر تغییر نظم سیاسی تاکید داشته‌اند و برخی نیز در پی بازیابی روایت‌های تاریخی و هویتی خود بوده‌اند. با این‌حال، یکی از چالش‌های اساسی در میان نیروهای خواهان تغییر، پراکندگی سیاسی، نبود راهبرد مشترک و ضعف در تبدیل ظرفیت اجتماعی به قدرت سیاسی سازمان‌یافته بوده است.

اگر از منظر سازمان سیاسی و رفتار قدرت به موضوع نگاه کنیم، یکی از ضعف‌های عمده در میان بخشی از جریان‌های (سیاسی تاجیک، هزاره و اوزبیک) را می‌توان در پراکندگی سیاسی، تعدد مراکز تصمیم‌گیری، رقابت‌های درون‌گروهی و دشواری در شکل‌دادن به یک پروژه پایدار و منسجم قدرت جست‌وجو کرد. در بسیاری از مقاطع، ظرفیت‌های اجتماعی و فرهنگی گسترده وجود داشته، اما این ظرفیت‌ها همواره نتوانسته‌اند به ساختارهای سیاسی نهادینه و درازمدت تبدیل شوند. از همین‌رو، گاه انرژی سیاسی به‌جای تمرکز بر یک مسیر مشترک، در چندین جهت پراکنده شده است.

در مقابل، یکی از نقاط قوت بخشی از جریان‌های سیاسی (پشتون‌ها) ر تاریخ افغانستان، پیوند نسبتا پایدار میان ساختارهای اجتماعی، رهبری سیاسی و مسئله دولت‌داری بوده است. در برخی دوره‌ها، توانایی ایجاد شبکه‌های قدرت، حفظ روایت سیاسی نسبتا منسجم، حضور مستمر در ساختار دولت و نگاه راهبردی به مسئله‌ی حاکمیت، زمینه‌ی نفوذ بیش‌تر آنان را فراهم کرده است. هم‌چنین در بعضی مقاطع، توانایی تبدیل هویت اجتماعی به پروژه‌ی سیاسی سازمان‌یافته، به استمرار حضور آنان در معادلات قدرت کمک کرده است.

هم‌چنین اگر در افغانستان سازوکار عادلانه و فراگیر برای توزیع قدرت شکل نگیرد، بعید است هیچ قوم یا جریان سیاسی بتواند دیگران را به‌طور کامل از معادله قدرت حذف کند. تجربه‌ی تاریخی این سرزمین نشان داده است که حذف سیاسی، بیش از آن‌که به ثبات بینجامد، زمینه‌های واکنش، مقاومت و شکاف‌های عمیق‌تر را فراهم می‌سازد. هرگاه بخشی از جامعه احساس کند که از هویت، منزلت و سهم سیاسی خود محروم شده است، به‌تدریج گرایش به بازتعریف جایگاه خویش افزایش می‌یابد.

در شرایطی که تنش‌های سیاسی و قومی شدت یابند و راه‌های مشارکت و همزیستی محدود شوند، ممکن است برخی گروه‌ها بیش از پیش به سوی بازسازی روایت‌های تاریخی، جغرافیایی و هویتی خود حرکت کنند که خراسان‌خواهی، هزارستان‌خواهی و ترکستان‌خواهی اکنون اقوام ساکن در افغانستان پیوند مستقیم به چگونگی سیاست در افغانستان دارد و در چنین وضعی، مطالبات سیاسی از سطح مشارکت در قدرت فراتر رفته و می‌تواند به خواست‌های گسترده‌تر هویتی و سرزمینی مبدل شود.‌