Photo: File6 دقیقه خواندن
اشرف غنی احمدزی با رؤیای ساختن یک دولتِ مدرن به قدرت رسید، اما در پایان با فروپاشی جمهوری و فرار از کابل، سرنوشت سیاسی خود را برای همیشه تغییر داد.
اشرف غنی زمانی با وعدهای وارد سیاست افغانستان شد که بسیاری از مردم این کشور از جنگ، فساد، بیثباتی و سیاست سنتی خسته شده بودند. او خود را نه یک فرمانده جهادی معرفی میکرد و نه یک رهبر قومی. هویت سیاسیاش بر پایه تصویر یک تکنوکرات، یک دانشگاهی و یک متخصص دولتسازی شکل گرفته بود. مردی که سالها در نهادهای بینالمللی کار کرده و باور داشت افغانستان را میتوان با برنامه، مدیریت و اصلاحات از چرخه بحران بیرون کشید. برای بخشی از جامعه، او نمادِ نسلی بود که میخواست دولت را از میدان معاملههای سیاسی به میدان مدیریت حرفهای منتقل کند.
اما تاریخِ سیاست، بیش از آنکه نیتها را بهخاطر بسپارد، نتایج را ثبت میکند و نتیجه کار اشرف غنی، هرچه بود، در تابستان ۲۰۲۱ با تصویری گره خورد که تا سالها از حافظه سیاسی افغانستان پاک نخواهد شد؛ رئیسجمهوری که در آخرین ساعات حیات نظام جمهوری کشور را ترک کرد و حکومتی که قرار بود بزرگترین دستاوردش باشد، ظرف چند روز فروپاشید.
بزرگترین تراژدی سیاسی اشرف غنی در همین تناقض نهفته است. او با آرزوی دولتسازی به قدرت رسید، اما نامش بیش از هر چیز با فروپاشی دولت پیوند خورد. مردی که قرار بود معمارِ نظم جدید باشد، در پایان به یکی از چهرههای اصلی شکست همان نظم تبدیل شد.
برای فهم این سرنوشت، باید از روز فرار فراتر رفت. داستان اشرف غنی فقط داستان چند ساعت آخر جمهوری نیست. سقوط کابل، آخرین پرده نمایشی بود که سالها پیش آغاز شده بود. اشتباه بسیاری از تحلیلها این است که همهچیز را بهروزِ سقوط تقلیل میدهند، در حالی که فروپاشی نظام سیاسی افغانستان نتیجه روندی طولانیتر بود؛ روندی که بخشی از آن به تصمیمها، نگاه و شیوه حکومتداری خود اشرف غنی بازمیگشت.
غنی در آغاز ریاستجمهوری خود با سرمایهای بزرگ وارد ارگ شد؛ اعتبار بینالمللی، حمایت بخش مهمی از جامعه جهانی و امید بخشی از مردم افغانستان. او از اصلاحات سخن میگفت، از مبارزه با فساد، از دولت کارآمد و از آیندهای که در آن نهادها جای افراد را بگیرند. اما فاصله میان شعار و واقعیت به تدریج آشکار شد. افغانستان کشوری نبود که صرفاً با نسخههای مدیریتی اداره شود. این کشور مجموعهای پیچیده از رقابتهای قومی، سیاسی، تاریخی و اجتماعی بود که مدیریتِ آن بیش از هر چیز به توانایی ایجاد اجماع نیاز داشت.
یکی از مهمترین انتقادهایی که در سالهای حکومت غنی مطرح شد، تمرکز فزاینده قدرت در ارگ بود. بسیاری از سیاستمداران، متحدانِ سابق و حتی برخی اعضای دولت او معتقد بودند که تصمیمگیریها بیش از حد شخصی شده است. در کشوری که ثبات آن به مشارکت و توافق میان نیروهای مختلف وابسته بود، این رویکرد به تدریج شکافها را عمیقتر کرد. نتیجه آن شد که حلقه قدرت کوچکتر و دایره بیاعتمادی بزرگتر شد.
اشرف غنی میخواست دولت را از نفوذِ شبکههای سنتی قدرت رها کند، اما در عمل نتوانست جایگزینی پایدار برای آن ساختارها ایجاد کند. بسیاری از چهرههای بانفوذ سیاسی از او فاصله گرفتند. بخشی از جامعه سیاسی خود را کنار گذاشتهشده میدید و بخشی دیگر اعتمادش را به توانایی حکومت برای مدیریت بحران از دست داده بود. این وضعیت شاید در روزهای عادی پنهان میماند، اما در لحظه بحران خود را با تمامِ شدت نشان داد.
همزمان، مذاکرات صلح و تحولات سیاسی منطقه نیز آینده جمهوری را متزلزلتر میکرد. توافق دوحه میان ایالات متحده و طالبان عملاً موازنه سیاسی و نظامی را تغییر داد. اما حتی در آن شرایط دشوار نیز پرسش مهمی باقی ماند: «چرا نظامی که میلیاردها دالر برای آن هزینه شده بود، با چنین سرعتی فرو ریخت؟
چرا ارتش و نهادهایی که سالها نمادِ دولت جمهوری معرفی میشدند، نتوانستند دوام بیاورند؟»
پاسخِ این پرسش را نمیتوان تنها در یک عامل جستوجو کرد. نقش آمریکا، توافق دوحه، فساد ساختاری، ضعف نهادها و تحولات منطقهای همگی بخشی از ماجرا بودند. اما در میان همه این عوامل، طرز کار مسئولیت رهبری سیاسی نیز قابل چشمپوشی نیست. رئیسجمهوری که قدرت را در مرکز متمرکز میکند، نمیتواند هنگام فروپاشی از مسئولیت مرکز نیز فاصله بگیرد.
روزِ سقوط کابل، فقط یک شهر سقوط نکرد؛ اعتبار یک پروژه سیاسی نیز فرو ریخت. پروژهای که قرار بود افغانستان را بهسمت دولتداری مدرن هدایت کند، در لحظه آزمون نهایی نتوانست از خود دفاع کند. آنچه بسیاری از مردم را بیش از خود سقوط شوکه کرد، نحوه پایان ماجرا بود. در حافظه جمعی افغانها، تصویر آن روز هنوز زنده است؛ کشوری در آستانه بحرانی تاریخی و رئیسجمهوری که دیگر در کشور حضور نداشت.
هوادارانِ اشرف غنی استدلال میکنند که سقوط جمهوری پیش از خروج او آغاز شده بود و نظام عملاً در آستانه فروپاشی قرار داشت. منتقدانش اما میگویند خروج او آخرین میخ را بر تابوتِ جمهوری کوبید. تاریخ احتمالاً سالها درباره سهم هر یک از عوامل بحث خواهد کرد، اما درباره یک نکته تردید کمتری وجود دارد: «اشرف غنی نتوانست از نظامی که رهبری آن را بر عهده داشت محافظت کند.»
در سیاست، گاهی یک لحظه میتواند بر تمام سالهای گذشته سایه بیندازد. برای وینستون چرچیل، جنگ جهانی دوم چنین لحظهای بود. برای میخائیل گورباچُف، فروپاشی اتحاد شوروی و برای اشرف غنی، بیتردید روز سقوطِ کابل. آن روز نهتنها سرنوشت یک رئیسجمهور، بلکه سرنوشت میراث سیاسی او را نیز تعیین کرد.
امروز، چند سال پسا آن رویداد، هنوز درباره اشرف غنی اختلاف نظر وجود دارد. برخی او را روشنفکری میدانند که قربانی شرایطی بزرگتر از توان خود شد. برخی دیگر او را مسئول اصلی یکی از تلخترین شکستهای سیاسی تاریخ معاصر افغانستان میشمارند. اما فراتر از این داوریها، یک واقعیت پابرجاست: «مردی که میخواست نامش با ساختنِ دولت گره بخورد، در نهایت با فروپاشی همان دولت شناخته شد.»
شاید بزرگترین شکستِ اشرف غنی نه در روز فرارش، بلکه سالها پیش از آن رقم خورده بود؛ زمانی که فاصله میان دولت و جامعه، میان قدرت و اعتماد و میان رؤیای دولتسازی و واقعیت افغانستان روزبهروز بیشتر شد. فرار فقط آخرین فصلِ این داستان بود؛ فصلی که پایان را آشکار کرد، اما آغاز شکست در آن نوشته نشده بود.
اشرف غنی با این امید واردِ ارگ شد که در تاریخ افغانستان بهعنوان معمار دولت مدرن ثبت شود. اما تاریخ، برخلاف خواست سیاستمداران، بر اساس آرزوها نوشته نمیشود. آنچه در حافظه یک ملت باقی میماند، نه وعدهها، بلکه نتایج است و نتیجه نهایی کارنامه او، جمهوریای بود که فرو ریخت، نظامی که دوام نیاورد و کشوری که وارد فصل تازهای از تاریخ خود شد. به همین دلیل است که نام اشرف غنی، دستکم تا امروز، بیش از آنکه یادآورِ دولتسازی باشد، یادآور فروپاشی دولتی است که قرار بود بزرگترین میراث او باشد.